سودر
جمعه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٩
انسان

نه سنگ بودم و نه ابر
نه ناقوس و نه چنگ‏
نواخته دستِ فرشته‏ ای یا شیطانی‏
من از آغاز هیچ نبودم جز انسان‏
و نیز نمی خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان‏...

                                                                     اریش فرید

فرامرز نصيرى

پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦
با يقين سنگ !

 

 

 

 

 

 

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدی بی شکست

از بستر سبزه ها

با عشقی به يقين سنگ برخاسته ايم ...

                                                  «احمد شاملو»

فرامرز نصيرى

چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦
هرم يادهـا !

خودم آمدم . تابستان .

در غربت ٬ انگار در رخت خوابی می خوابی که مال تو نيست و دلت پر می کشد تا سرت را روی بالش خودت بگذاری .

تمام تابستان ها را می آمدم پيشش . او هم تمام کارهايش را می گذاشت و شب و روز با من بود ٬ سه ماه تمام ٬ تا می رفتم .

دو ٬ سه سالی گذشته بود که يک بار

پرسيد : تنها که نيستی ؟

گفتم : معلوم است که نه .

تنها هم نبودم . همه جا بود .

در تمام آن سال ها يک لحظه حس نکردم که تنهام .

کاش می دانست که چه تکيه گاهی بود .

***

رفتيم سينما . برای چند هزارمين بار می رفتيم .

صدها و صدها بار کنار هم در آن تالارهای تاريک نشسته بوديم . نه به خاطر تصويرهای گريزان بر پرده سفيد . غرق شدن در تاريکی بود و کنار هم نشستن . حس غريب تعلق محض در برهوت تاريکی . رها از همه چيز و همه کس .

بی هيچ نيازی .

می دانست؟

***

... چقدر بد است که آدم نمی تواند ذاتا به بيش از يک نفر دلبسته باشد . اگر اين طور است ٬ بايد لااقل کمی در باره اش مطالعه کرد ٬ کسی را يافت و به او دل بست که ازش دور نشود...

هوا سرد بود . سرد سرد . غروب ٬ تاريک تاريک . از کتابخانه آمده بودم . سردم بود . نگهبان ساختمان گفت که « باز از ايران نامه داری » ديروز نامه اش آمده بود . لباس نکنده نشستم لب تخت و نامه اش را خواندم .

« ... کسی را يافت و به او دل بست که ازش دور نشود ... »

پنجره غرق در تاريکی بود ٬ تگرگ به شيشه ها می خورد و بعد از آن همه سال ٬ « تنها » نشسته بودم .

اولين بار بود که در غربت گريه می کردم . اولين بار در آن رابطه بود که گريه می کردم . اولين بار بود که گله می کرد و

نمی دانستم ؟

نخواستم بدانم؟

***

بايد همه چيز را از نو شروع می کردم . تنها . حتی در تمام آن سال های دور از او ٬ در تمام آن سال های زندگی در غربت هم کنارم بود . تنهايم نگذاشته بود که تنها بودن را ياد بگيرم.

عمری دستم در دستش بود و پا به پايش رفته بودم .

حالا بايد خيلی چيزها را ياد می گرفتم .

تجربه بدون او بودن را نداشتم . انگار که تازه زبان باز کرده باشی ٬ تازه راه افتاده باشی .

کتابی را که در زمان او خوانده بودم ٬ فيلمی را که در زمان او ديده بودم ٬ محلی را که با هم ديده بوديم ٬ وقتی بی او خواندم و ديدم ٬ تجربه ديگری بود . همان نبود .

رنگ آبی ٬ ديگر آبی نبود .

                                    قسمت هایی از داستان « هرم يادها » ـ محمودحسينی زاد

فرامرز نصيرى

دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦
ارتفاعات تالش ...

دختران دشت !

دختران انتظار !

دختران اميد تنگ

                     در دشت بی کران ٬

و آرزوهای بی کران

                     در خلـق های تنگ !

...

دختران رفت و آمد

                        در دشت مه زده !

دختران شرم

                    شبنم

                             افتادگی

                                         رمـه !

ـ شاملو ـ

.............................................................................

عکس از : س . شجاعی ( ارتفاعات تالش )

فرامرز نصيرى

چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦
فـقــــر !

 

 

 

 

 

 

 

از رنجی خسته ام   که از آن من نيست

بر خاکی نشسته ام  که از آن من نيست

با نامی زيسته ام   که از آن من نيست

از دردی گريسته ام   که از آن من نيست

از لذتی جان گرفته ام   که از آن من نيست

به مرگی جان می سپارم که از آن من نيست

( شاملو )

فرامرز نصيرى

جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
صدايی از آخر دنيا !

هيچ چيز زخم زننده تر از صدايی نيست که هم دوست داشتنی باشد و هم خسته : صدايی در هم شکسته ٬ رقيق ٬ سرد و بی عاطفه ٬ صدايی از آخر دنيا ٬ صدايی که در اعماق سرد دوردست ها فرو خورده می شود : صدايی در آستانه ی محو شدن ٬ صدايی خسته ٬ در آستانه ی مردن : خستگی پايانی ندارد : آنچه هرگز سر پايان ندارد . آن صدای مختصر ٬ صدای زودگذر ٬ که بخاطر کم يابی اش صدايی کمابيش نادل نشين است ٬ آن پس ماند تقريبا هيچی که از آن صدای دور دوست داشتنی مانده ٬ در ذهنم عايقی عظيم می سازد ...

رولان بارت : کتاب سخن عاشق

فرامرز نصيرى

جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥
هـزاره ی تنــهايی !

...آنجا که

مثل هزاره ی تنهايی

در خـــاطره ها هيچ نيست

و ديگر هيچ مسافری

مقصدش را به ياد نمی آورد ...

 

فرامرز نصيرى

شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥
جان شيفته !

گستردگی سکوت

و آن حس غريب و نگفتنی .

 

وقتی جنگل

ردای بلند مه را

        با پنجه های خيس باران

بر جان شيفته اش می کشيد .

فرامرز نصيرى

پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥
پرنـده نـو پـرواز !

وزش بادهای سرد

و بارش برفی که

                         می نشيند

بر رديف درختان لخت

و بر رد مانده از

                        خاطره های نبرد  .

 

جنگل

در آرامشی سپيد

به شور ترانه ای در جانش

                        گوش می دهد  .

مردانی بی قرار

با غرور و اندوه صخره های مه آلود

از کوره راه های پنهان

                              می گذرند .

 

جنگل سرشار است

از بوی سبزه و باران .

برای پرنده نو پرواز

                            اما

آن شانه های آذرخش و عشق

آخرين آسمان پرواز است .

 

وزش بادهای سرد

و بارش برفی که

                         می نشيند

بر رديف درختان لخت

و بر رد مانده از

                          خاطره های نبرد ...

فرامرز نصيرى

یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥
يادها ... مجموعه صعودهای سرعتی ـ استقامتی يک روزه : خط الراس دوبرار !

از تابستان سال ۱۳۷۷ بود که طراحی ٬ سرپرستی و اجرای برنامه ها يی را تحت عنوان مجموعه صعودهای سرعتی ـ استقامتی يک روزه بروی مرتفع ترين قلل و خط الراس های البرز مرکزی و شرقی آغاز کردم . اجرای اين گونه صعودها که دارای تفکر ٬ اصول ٬ روش ها و همچنين جذابيت ها و زيبايی شناسی خاص خود می باشد ٬ به واقع گشودن دريچه ای بود برای کشـــــف افق های تـــــــازه تری از امکان اراده و توانــــايی انسان برای انجام بسياری غير ممکن ها ! 

ابتدا مسير ميدان ســــــربند به گردنه ديزين و صــعود خط الراس توچال ـ قلعه دختر ـ صندوق چال ـ سی چال به راحتی و در کمتر از ۱۲ ساعت بطور انفرادی اجرا شد و در برنامه ای ديگر ٬ پيمايش مسير گردنه ديزين به روستای لالون و صعود خط الراس کلون بستک ـ سرکچال ها ـ برج و خله نو در طی ۱۰ ساعت به همراه حسين ابوالحسنی صورت پذيرفت . در ۱۲ تير ۱۳۷۷ در قالب تيمی ۴ نفره ٬ برنامه صعود کامل خط الراس برج ـ خله نو ـ ميش چال ـ پالوان ـ پالون گردن ـ نرگس ها و آزاد کوه و  پيمايش حدود ۵۲ کيلومتر مسير روستای لالون به روستای ميناک در جاده نور ٬ طی ۲۲ ساعت با موفقيت اجرا می شود . زمستان سال ۱۳۸۰ و با هدف تعميم ايده ی صعودهای سرعتی ـ استقامتی يک روزه به برنامه های زمستانی ( و پس از حدود سه سال بررسی و مطالعه توپوگرافی دره ی لالون و شناخت کليه دامنه ها و دهليزهای دارای خطر بهمن در آن ) به همراه حسن بيرجندی و سيامک شايان توانستيم اولين صعود زمستانی يک روزه قله ی خله نو را از مسير دره ی لالون و گردنه ی ورزاب به انجام برسانيم .

اجرای موفقيت آميز کليه ی اين برنامه ها موجب گرديد به سوی ايده ی بزرگ تر و هيجان انگيزتری جلب شوم : خط الراس ۵۲ کيلومتری دوبرار در البرز شرقی و صعود تمامی ۳۴ قله ی با نام و بی نام آن ! آيا می توان مسيری را که بطور معمول سه روزه طی شده و می شود ٬ در کمتر از ۲۴ ساعت و با صعود تمام قله های آن به اتمام رسانيد ؟

برنامه را در اسفند ۱۳۸۰ اعلام و تاريخ اجرای آن را هم برای جمعه ۷ تير ۱۳۸۱ تعيين کردم . در يادداشت های شخصی و روزانه ٬ نمی توانم خود را از تاثير و سايه ی آنچه در پيش بود رها کنم :

 

شنبه ۱۸/خرداد/۸۱

... امروز تمام فکرم به صعود خط الراس دوبرار بود . به جمعه ۷ تير . به صعود تمامی آن ۳۴ قله ی يک خط الراس ۵۲ کيلومتری در يک روز . براستی آن مرز آخر ٬ آن حد نهايی اراده و توانايی انسان کجاست و چگونه است ؟ آيا موفق می شويم ؟ اعلام آمادگی و حضور مهدی فرهادی ـ اين پسر خوب و دوست داشتنی ـ بسيار اميدوارکننده است ... بهر حال نبايد خيلی دشوارتر از صعود يک روزه خله نو ـ آزاد کوه باشد ... اين گونه و در گير و دار چنين انديشه ها و تسلی هايی ست که گذر آشفته و پرتلاطم شنبه ای از خرداد را احساس نمی کنم !

 

سه شنبه ۴/تير/۸۱

... بی تابی صعود روز جمعه هر لحظه بيشتر می شود ... جذاب ٬ هيجان انگيز ٬ نفس گير ... حالا واقعا همين گونه است ؟ ... انگار اين جاده های دور دست ٬ اين راه های خسته و خاکی ٬ برای گام های تو کافی نيست ... می روی ٬ مثل جويباری کوچک که در قلب خاک راه می جويد ... می روی ٬ مثل باد و همه چيز را با خود می بری ! 

 

جمعه ۷/تير/۸۱

... ساعت ۱ بامداد است . و آغاز حرکت پس از مدتها بی قراری و انتظار .روشنی بی دریغ مهتاب بر زمين و بر اعماق ناپيدای روح !با طنين اولين گام ها ٬ دوبرار از خواب شبانه اش بيدار می شود .  مثل ماه و باد و شب .  و مـــــــاه که همچنان می تابد و باد که همچنان می وزد و شب که همچنان پابرجاست !  صعودی شورانگيز و ديوانه وار . عشق و انديشه . و سوداهای جان شيفته !  نوازش نسيمی شبانگاهی بر گونه های ما و بر تن لرزان ساقه ی علف های کوچک . ساعت ۳ بامداد است . و خـــط الراس و سايه ی تاريک انبوه کوه ها و کوه ها و کوه ها . و دماوند ! اما سپيد و استوار . مثل هميشه ...  

... و اولين قله ٬ بزم چال ! و بعد آغاز راه بی بازگشتی که در دل تاريکی پنهان است . و بعد رفتن در سکوت .انگار گفته بودی هميشه اين تويی که می روی ! ... ساعت ۵ بامداد است . روشنی و آرامش را از مهتاب می گيری و اميد را ... و اميد را از افق های روشن شرق ! از تولد خورشيد و پرتو رخشان اش  . خط الراس در اوج طراوت و سرسبزی و نشاط بهاری خود نفس می کشد . فراز و نشيب های پايان ناپذير . و قله های بی انتها ی رفته تا دوردست ها .

... و قله ها و قله ها و قله ها  . بی شمار و بی انتها . ميان رود ٬ نور ٬ لاسم ٬ چنگيز چال ها ٬ پروانه ٬ انگمارها ٬ دوبرار غربی و شرقی و زيبايی و سکوتی که بر هلال خط الراس در سوزچال نشسته است !

... با صعود قله های رخش ۱ و ۲  کمی استراحت می کنيم . در هيجان تيغه های تمام نشدنی قره داغ ها ٬  غباری از فراموشی بر تمام خستگی ها می نشيند  . آفتاب اندک اندک به افق های مغرب نزديک می شود و ما گويی در جست و جوی شب ٬ چشم اندازهای شرق را ديوانه وار طی می کنيم .

... ساعت ۲۰ است . شکافی عظيم در قسمتی از سينه ی آسمان و سرود شگفت انگيز رنگ های غروب  . و قله ی سامان ! و باز هم کمی استراحت ... يادآوری کلمات ساده و دوست داشتنی يک نيايش صادقانه ٬ وجودم را دگرگون کرده است . روحم پرواز می کند . پروازی بلند ... سوگند به خورشيد و پرتو رخشان اش ٬ سوگند به ماه آنگاه که از پی خورشيد می رسد ٬ سوگند به روز آنگاه که جلوه گاه خورشيد می شود . سوگند به شب که خورشيد را فرو می پوشد . سوگند به آسمان و به زمين ...  

... همچنان بايد برويم . هر قله ٬ اکنون ديگر يک کلمه است . کلمات ساده و دوست داشتنی يک نيايش صادقانه . دوبرار ٬ خط الراس دوبرار ٬ نه يک کوه بزرگ و بی انتها ٬ بل زلال روشن يک نيايش آسمانی ست ! اسب گيرون و شاه کوه در تاريکی صعود شد . گاهی در تاريکی مسير ٬ کلمه های آخر را با خود زمزمه می کنم : سوگند به آسمان و زمين ... هنوز بايد برويم . همچنان بايد برويم « برويم ای يار ... ای يگانه ی من ! »

... ساعت ۳۰/۲۲ است و سايه تاريک کوه ها ديگر تمام شده ! باور کردنی نيست . موفق شده ايم . دوست دارم سرم را روی شانه های خسته ی شب بگذارم و چشمانم را ببندم .  و رها شوم در فضای بی انتهای خاطرات اين جمعه . جمعه ی فراموش نشدنی .  جمعه ی دريافت های تازه از وجود ٬ زيبايی و حيات ! فلسفه ای که از زندان کلمات و مفاهيم اقتدارگرايانه می گريزد ! آه دوبرار ... دوبرار حکمت و آگاهی ... دوبرار هنر و زيبايی ... دوبرار تلاش و اراده ی پايان ناپذير آدمی ... دوست دارم سرم را روی شانه های خسته ی شب بگذارم و چشمانم را ببندم و رها شوم در ...

 

فرامرز نصيرى

دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
ماه در حلقه انگشتر !

« سارا٬ نگفتی چه تعريفی از زندگی داری ؟ »

سارا سيگاری روشن می کند و می گويد : « شعر بخوان ! » و من می خوانم :

                    بر سنگ  می گذشتند تن واره های سنگی

                    با چشم هايی از سنگ بر باره های سنگی

                    آوار نعل ٬   سنگين  ٬  می ريخت تا بسازد

                    از گورهای بی سنگ  گهواره های  سنگی

سارا سر تکان می دهد و خاکستر سيگارش را با کناره ی جا سيگاری پاک می کند . و من به انگشت هايش نگاه می کنم که چه باريک است و ... چه لرزان . هميشه انگشت های سارا همين طور لرزان است ؟ و ادامه می دهم :

                    نيلوفری است در سنگ ٬ بشکن که بشکفانی

                    بودا که معبد توست انگاره های سنگی

ســــــارا نگاه از آتش سيــــــگار بر می گيرد و چشم در چشم مــــــن می دوزد که همچنان می خوانم :

                    با گردباد بر دوش خاموش خوان گذشتند

                    ريگان اين بيابان آواره های سنگی

سارا ساکت است . به من زل زده است . نگاهش اما خالی است . می گويم : « نگفتی ؟ » می گويد : « خودت که گفتی »  و می گويد : « زندگی همين است : نيلوفری در سنگ » و می گويد : « فکر ما زندگی را محاصره کرده است »  می گويم : « يعنی فکر ما ٬ مرگ ماست » می گويد : « همين است . و همين است که برای شناختن زندگی بايد مرگ را شناخت » و می گويد : « مرگ تعريف زندگی است »

 

از کتاب ماه در حلقه انگشتر ـ نوشته مسعود کريم خانی

نشر چشمه ۱۳۸۳

فرامرز نصيرى

چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥
نامه !

برايم نوشته بود :

... برای اين روزهای خاکستری و تنهايی خــــــودم می نويسم . فقط با نوشتن است که می توانم دنيای رنگين خود را برپا کنم . نوشته هايی که دوست ندارم و نمی خواهم کسی آنها را بخواند . نوشته هايی که برای هيچ مخاطبی نيست بجز تنهايی خودم ... که همواره بيشترين ٬ عميق ترين و لذت بخش ترين گفتگوهای سراسر زندگيم را با او داشته ام ... که همواره و از عمق جان دوست اش داشته ام . بسياری اوقات می خواهم برايش نقاشی کنم ٬ اما خودش می داند که نمی توانم . يعنی استعدادش را ندارم . يا برايش موسيقی بسرايم ٬ که آنهم مثل نقاشی ! پس فقط می ماند نوشتن  . می خواهم تا پايان عمر برايش بنويسم . از همه چيز و از همه جا . گفتگويی خستگی ناپذير و ضمنا ... عاشقانه ! در اين نوشته ها ٬ ما دنيای رنگين خود را جشن می گيريم و روزهای خاکستری را پشت سر می گذاريم ...

 

برايم نوشته بود :

... اين سطرها را برای تو می نويسم . تو که هيچکس من هستی . تو که خلوت و تنهايی من هستی . در اين سطرها شوری نيست . اميدی نيست  . و حتی اندک لذتی ! در اين سطرها نوری نيست . يقينی نيست و حتی اندک ترديدی ! در اين سطرها فقط باد می وزد . در اين سطرها فقط باران می بارد . در اين سطرها فقط تاريکی ست ... و باريکه راهی که ما را به آن سوی زمان های فراموش شده می برد . اين سطرها را برای تو می نويسم ٬ خويشاوند باد و باران و تاريکی ...

 

برايم نوشته بود :

... در گردنه ی ورزاب نشسته بودم  . روی برف چالی سرد و يخ زده . باد ٬ پروانه های مرده را اين سو و آن سو می برد  .  چيزی مانند روياهايی کهنه در دلم زنده می شد و با باد به دوردستها می رفت ... روياهای کهنه ٬ پروانه های مرده و تند بادهای ورزاب ! ... چه خوابی بود ...

 

برايم نوشته بود :

... گاهی خنده ٬ گاهی گريه ٬ گاهی عشق ٬ گاهی گريز ٬ گاهی جنگ ٬ گاهی تسليم ٬ گاهی نفرت ٬ گاهی شوق ٬ گاهی عصيان ٬ گاهی احساس ٬ گاهی تدبير ٬ گاهی هشدار ٬ گاهی بی تاب ٬ گاهی بیزار ٬ گاهی سقوط ٬ گاهی پرواز ٬ گاهی اميد ٬ گاهی ياس ٬ گاهی زندگی ٬ گاهی بازی ... آه ٬  اين روزهای بلند مرداد . اين آفتاب گرم و سوزان...

 

برايم نوشته بود :

... بهم گفت نمی خواهم به سياهی عادت کنم . نمی خواهم به خستگی عادت کنم . و به تکرار و ملال . و به بيهودگی  . نمی خواهم شاهد مرگ آرام و تدريجی روحم باشم . جغرافيای رنج را پشت سر خواهم گذاشت و در چشم اندازهای هميشه بهار ٬ با عشق و بوسه و باران ٬ با پروانه و رنگين کمان ٬ تا انتهای دنيا خواهم رفت . گفت و رفت . من و زمان و شگفتی مانديم . آفتاب می خنديد ...

 

برايم نوشته بود :

...

فرامرز نصيرى

چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥
آفتابکاران !

می توانی از کشف اتفاقی تـــرانه ای قديمی و ممنوع در يکی از سايت های فارسی زبان خوشحال باشی « لبش خنده نور ... دلش شعله ی شور ... صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور » ... 

می توانی چشمانت را ببندی و خود را در طنين صدای محکم و مردانه ای رها کنی که از آن سال های دور ٬ اما هنوز فراموش نشده ٬ می آيد  . صدايی که مانندش را قرن بيستم  بارها و بارها با خود تکرار کرد .  در روسيه  .  در چين  .  در اسپانيا  .  در کوبا  .  در شيلی  . در نيکاراگوئه  . در جای جای افريقای سياه . در يونان  . در ترکيه و ... در ايران  . صدايی که فراموش شدنی نيست ...

می توانی تصويرهای زنده ای از گذشته را در انديشه ات شکل دهی و با صدای مرد که همچنان شـــورانگيز و بی پروا می خــــواند و ترا با خود به درون چشم اندازهای مه آلود جــنگل های شمال می برد ٬ انــــــدوه تلــخ کلمات تـــرانه و خيسی گــــــونه هايت را  فـرامــوش کـنی ...

فرامرز نصيرى

چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥
آه ٬ استانبول !

چشمهايش خاکستری بود ...

 

... در حالتی ميـــان خواب و بيـــداری چشم انداز بندری را می ديدم ٬ در شب ٬ با روشنی چراغ هايش در آب و بی اختيار بر زبـــانم آمد که آنجا ٬ در نزديکی دريا ٬ هيچ سرنوشتی محــتوم نيــست ...

 

... يک بار که در اين حالت سر برگرداند و مرا نگاه کرد ٬ به وضوح چشمهايش را می ديدم که به رنگ خاکستری بود و هم می توانست طيفی از رنگ را از کبود تا آبی در شفافيت گويای مردمکهايش بازتاباند . با خـــــود گفتم که هر چه بوده از همين چشمها بوده است . نگاهش روح داشت ...

 

... از او تشکر کردم و گفتم : البته نمی دانم که اگر آن فيلم را حالا ببينم چه احساسی خواهم داشت . بعضی فيلمها هست که نبايد دوبار ديد . بهتر است خاطره آن دست نخورده برای آدم باقی بماند . همچنانکه به جايی در اتاق نگاه می کرد ٬ گفت : با نظر شما کاملا موافقم ٬ بعضی جاها و بعضی آدمها را هم ...

 

... آن زن فردا در تاريک روشن هوا برای پرواز به فرودگاه می رفت . در استانبول چند روزی توقف داشت . شب پيش در آخرين لحظه گفته بود که از آنجا کارت پستالی را به نشانی کتاب فروشی برای من می فرستد . من روزهای ديگری را روی آن متن جامعه شناسی کار می کردم . ظهرهای ديگری را در کافه هواگيم ناهار می خوردم و عصر های ديگری را سراغ فضلی می رفتم و با هم گپ می زديم و گاهی در خيابان های سوت و کور شهر تا خانه قدم می زدم . به ياد آوردم که زمانی در جايی خوانده بودم نادان کسی که بخواهد روياهای يک دوره عمر را به دوره ديگر ببرد و با خود گفتم که پس نادانتر کسی است که بخواهد روياهای زمانه ای را به زمانه ديگر ببرد ...

 

قسمت هايی از داستان آه ٬ استانبول ( رضا فرخفال )

فرامرز نصيرى

سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥
اين کبود خاک !

بيا جلوه کن ای هماره ياد

تاب صد موج خسته در آغوش تو آرميده

به هر گوشه ی اين کبود خاک .... خروش باد 

به هر نغمه ی شاد مرغکان ...سرود جان

به هر بودنی يا نبودنی ... دهد مدام

پيام و سلامی بر آن آبی بيکرانه !

تو گو بشکفد در سپيده دمان ... آفتاب دل انگيز جاويد

تو گو بر وزد بر جان ... باد نو باوه ی نوبهاری !

 

( از متن ترانه ای قديمی )

فرامرز نصيرى

شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥
خستگی !

 

از پرومته نوشته بود که چون برای یاری انسان به ایزدان خیانت کرد در قفقاز به بندش کشیدند و ایزدان عقابی چند بفرستادند تا از جگرش که دم به دم روئین می­شد بخورند. و او خود را از درد کوبش منقارها هر چه ژرفتر بر صخره فرو فشرد تا با آن یگانه گشت. و بعد با گذشت هزاران سال خیانتش از یادها برفت، ایزدان از یاد ببردند، عقابان از یاد ببردند و او خود نیز . و بعد ازبی­بنیاد شدن کار جهان ٬ آدمی خسته شد. ایزدان خسته شدند، عقابان خسته شدند و زخم با خستگی به هم آمد...

 نمی دانم چرا ٬ اما برایش از خستگی نوشتم : ...خستگی می آید . به آن عادت داریم . چهره اش را می شناسیم . ایزدان هم می شناسند . و عقاب ها . و بهتر و بیشتر از همه : پرومته . خستگی می آید و بر زخم ها می نشیند . بر زخم ها و بر خاطرات  . می آید و مثل غباری بر همه ی گذشته و حال آدمی می نشیند و تاریخ هم مثل ایزدان و عقاب ها و پرومته و انسان ٬ خسته می شود . اما انگار فقط آن کوه صخره  مانده است ... کاش فراموشی هم می آمد و مثل غباری بر همه چیز می نشست . مثل خستگی .

 

خسته ام !

فرامرز نصيرى

سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
تو به يک آينه می مانی !

تو به يک شط بنفشه

تو به يک دشت پر از گل

تو به يک گل ... به يک آينه می مانی

تو به يک هجرت دائم

تو به يک رويت جاری

تو به يک شهر طلائی

تو به يک بارقه می مانی

تو به يک حوض پر از ماهی قرمز

تو به يک دست پر از مهر

تو به يک روز خجسته

تو به يک شام دل انگيز

تو به يک عاطفه می مانی

تو به يک وعده  پر بار

تو به يک کوچه پر عطر

تو به يک دست پر از عشق

تو به يک آينه می مانی ... تو به يک آينه می مانی

---------------------------------------------------- شعر از رحيم صارمی

 

فرامرز نصيرى

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥
در ستايش غول ها ... دانيل اورتگا !

سال ۱۹۹۰ . قرن بيستم اندک اندک به پايان راه خود نزديک می شود . سرعت ديگرگونی های سياسی ـ اجتماعی ٬ حيرت انگيز و ِغير منتظره و گاهی هم تکان دهنده است . تاريخ ٬ راه خود را می رود . پير و خسته . اما ... گذر از نيکاراگوا ممکن نيست ! ساندنيست ها ٬ حماسه را با فرزانگی پيوند می زنند . ساندنيست ها ٬ شکوفه های جهان نو را با انديشه های نو و به باد و باران و آفتاب پيوند می زنند . ساندنيست ها ٬ انتخابات آزاد را می پذيرند . و خواست و رای مردم سرزمين شان را ٬ و شکست را ٬ و واگذاری بی چون و چرای قدرت سياسی را ...

حالا ٬ سال ها از آن واقعه می گذرد و هنوز خاطره ی آن برايم گرم و زنده است . واقعه ای که شايد در تمام طول تاريخ پر فراز و نشيب بشری ٬ نتوان نمونه ای حتی نزديک به آن را يافت . دانيل اورتگا به همراه چريک های پر شور و وفادارش توانستند در آستانه ی ورود تاريخ به قرن بيست و يکم ٬ افق معنايی تازه ای را از آزادی ٬ عدالت و شرافت انسانی خلق کنند!  

دوستش دارم .  شاعری را که چشمانش به رنگ همه ی صخره های استوار جهان است . به رنگ حماسه و فرزانگی  . شاعری را که چشمانش به رنگ عشق است !

 

 

متن زير نيز  نوشته ی فرج سرکوهی است و به مناسبت همان واقعه :

برای جهان که پوست می ترکاند

امروز گلی خواهم خريد قرمز و می گذارم لای کتاب نقد سلاح ها ی دبری .همان صفحه که بيش از سی سال پيش نوشت زنگ های آينده امريکای لاتين در نيکاراگوا به صدا در خواهد آمد . و گلی از طرف تو که سال هاست مرده ای . می گذارم کنار عکس چه گوارا که آن همه دوستش داشتی . عکس اورتگا را هم به خانه خواهم برد . در حال سخنرانی . با موهای آشفته و جوان . مثل جهان . چريک مسلح خيابان ها ٬ شاعر سوررئاليست که در برابر جماعات ميليونی نمی داند با شرم ذاتی و دست هايش چکار کند ! امشب جشن می گيريم . بيست و يک شمع روشن می کنيم برای تولد قرن بيست و يکم در سال ۱۹۹۰ . در روز انتخابات نيکاراگوا . برای تولد مفاهيم جديد . برای تحقق چشم اندازهای نو . برای شکوفه ها ٬ در بارش مداوم باران که زمينی را می شويد که پدرسالارها کثيفش کرده اند . عکـــس تو را هم بيرون می آورم . در همان قاب چوبی قديمی . می گذارم روی ميز . کنار عکــــس گوارا و اورتگا . جشن می گيريم . برای دمکراسی و عدالت . برای آرمان های شکـــوفا . برای جهانـــی که پوست می ترکاند . برای انسانی که آينده را خلق می کند . برای اورتگا ٬ اسطوره ای که به قامت بلند آرزوهای نجيب آدمی قد بر مِي افرازد . برای دمکراسی انقلابی . حتا انقلاب ديگر ديکتاتوری را توجيه نمی کند . چه کسی گفته بود که انقلاب مرده است ؟ امشب گلی خواهم خريد .

امشب کنتراها هم جشن می گيرند . کاخ سفيد هم . همه راست های عالم : ژنرال ها ٬ پدر سالارها ٬ ديکتاتورها . سرمايه دارها ٬ دلال ها جشن می گيرند . اورتگا انتخابات را باخته است . فشار امريکا ٬ جنگ داخلی ٬ بحران اقتصادی ٬ محاصره دريايی ٬ سيا ٬ پنتاگون ٬ نارضايی طبقه متوسط ٬ تبليغات عصر جديد ٬ چهره جديد شوروی و سياست های گورباچف . برای يک شکست دلايل و دست های بسياری در کارند . اما جهان پوست می ترکاند . شکست گاه می تواند پيروزی باشد .

اورتگا آرمان هايش را پيش پای ضرورت ها قربانی نمی کند . برای تو خبر خوبی است . هميشه می گفتی مرگ انقلاب ها را ضرورت های مقطعی سبب ساز می شوند . امشب ما هم جشن می گيريم . چه کسی گفته بود ضرورت ٬ توجيه خوبی برای مرگ است ؟ اورتگا سوسياليسم را دوست دارد . اورتگا دمکراسی را دوست دارد . و اراده مردم را ٬ حتا وقتی که اشتباه می کنند ٬ قيم ها از تاريخ اخراج می شوند . اورتگا شعر می نويسد . جنگ داخلی را دوست ندارد . کاخ سفيد شاعرها را دوست ندارد . اورتگا گرسنگی را دوست ندارد و پدر سالارها را . اورتگا قرن بيست و يکم را افتتاح می کند ... اورتگا در انقلاب پيروز می شود . در انتخابات می بازد و تاريخ را فتح می کند . پدر سالارها از تاريخ اخراج می شوند .

تو راست می گفتی . هميــــــشه آرمانی هست که مدام جـــوان می شود . مدام خود را باز می سازد . دوباره جان می گيرد به سفر می رود . مرزهای نو در جهان را کشف می کند . بايد برای عکست قاب تازه ای بخرم با خورشيدی روی سينه ات ... فروردين ۶۹

فرامرز نصيرى

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥
هبــوط !

 

بازمی گردم . رجـــعت ! بهشتی را که ترک کردم باز می جويم . دستهايم را از آن گناه نخستين ٬ عصيان ٬ می شويم . همه غرفه های بهشت نخستينم را از خويشتن خويش فتح می کنم ! طبيعت را ٬ تاريخ را ٬ جامعه را و خويشتن را . در آنـــــــجا من و عشق و خدا دست در کار توطئه ای خواهيم شد تا جهان را از نو طرح کنيم . خلقت را بار ديگر آغاز کنيم . در اين ازل ديگر خدا تنها نخواهد بود . در اين جـــــهان من ديگر غريب نخواهـــــــم ماند . اين فلک را از ميان بر می داريم . پرده ی غيب را بر می دريم ٬ ملکوت را به زمين فرود می آوريم . بهشتی که در آن درختان همه درخت ممنوع اند . جهانی که دست های هنرمند ما معمار آن است ...

دکتر علی شريعتی

فرامرز نصيرى

شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤
يادها ... ارتفاعات تالش !

 

...حتی زمان هم ايستاده بود . مبهوت و نگران با خود گفتی : شايد اينجا انتهای جهان است . پايان همه ی راه ها  . تلاش ها . سفر ها ...

کلبه ای کوچک بود ٬ در چشم اندازی مه آلود و پرچين هايی که انگار تا ابديت زمين رفته بود . شب بود ٬ با تاريکی و سردی . و روح ٬ با اندوه و خستگی ...

مبهوت و نگران ٬ با خود گفتی : حتی زمان هم که ايستاده . بی شک اينجا انتهای جهان است . پايان همه ی راه ها . تلاش ها . سفر ها ...

فرامرز نصيرى

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]